نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش
قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینی با النگویش
مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش
کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟
اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم
کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش
تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش
قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من
که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش
رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش
حامد عسکری
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده
مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده
زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:
چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟
چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند
عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده
چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را
که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده
لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران
تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده
دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:
زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...
حامد عسکری
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
سر تکان می دهی و می چرخد ماه مغرب ندیده دور تنت
لب تکان می دهی و می روید نیشکر از حوالی دهنت
ای جنوب لبت خیال انگیز چشمت عاشق تر از شب تبریز
از کدامین شمال می آید عطر نارنج روی پیرهنت؟
لب بالا مسیر خوبی نیست تا که غارت کنم دهان تو را
لب لب شعر / لب لب پایین/ لب لب سمت بوسه وا شدنت
هرچه دل داشتم به غارت رفت همه عمرم در این تجارت رفت
جای تردید نیست / یکسره کن کار را در نبرد تن به تن...
ناصر حامدی
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
شاید تو آمدی و به یمن تو خندهها…
در باغها دوباره صدای پرندهها…
شاید به احترام تو آن ساعت عزیز
ساکت شدند از حرکت چرخدندهها
بیهمزبانی و غم بیهمزبانی و …
شاید مرا گرفتی از این خونمکندهها
نزدیکتر شدی به من آنگونه که خدا
نزدیکتر به گرمی رگهای بندهها…
در بیشههای چشم تو شیر آرمیدهاست
رام تو میشوند درونم درندهها
با من بمان که عشق به دنیا بیاوریم
دنیا به ما… به عشقپدیدآورندهها…
مژگان عباسلو
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب باش به شط العرب بریز –
- تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،
دُر دَری درون خلیج ادب بریز !
کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می
از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز
اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !
یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !
لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن
در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز
عیسای من ! حواری ات از دست رفته است
یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز !
آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب ! ...بریز !!
خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز
بگشای بند موی خودت را و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...
سیامک بهرام پرور
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
هر روز می چینم دراین خانه ، این میز این گلدان و فنجان را
پس می زنم این پرده ها را تا از پنجره فصل زمستان را...
من زندگی را دوست دارم که گل های گلدانم نمی میرند
شاید اگر روزی نبودی من ، این دلخوشی های کماکان را...
هر روز می چینم برای تو ، یک شاخه گل یک شاخه آرامش
وقتی تداعی می کنی در من آرامش دور ِ دبستان را
من دختر کوهم که زانوهام ، با هیچ بادی خم نخواهد شد
من در کنار دست های تو شرمنده خواهم کرد توفان را!
از مرزهای بسته ام رد شو ، خوشبختی ام را باتو باور کن
در دست هایت جابده امشب ، آهوی از هرجا گریزان را
رویا باقری
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
بگـــو به باد پرش را تکـــان تکـــان بدهد
بگـــو به ابــر کـه باران بــی امـــان بدهد
چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم،ای کاش
کســـی بیـاید و ما را به هم نشان بدهد
کســـی بیـــاید و ما را به کوچـــه ها ببرد
به مــا برای رسیـــدن به هم تــوان بدهد
بگو،مگر برســـاند کســـی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد
بـرای هــر دل تنـــها دلــی ردیـــف کــنـد
به هر نگـــاه جـــوان یار مهــــربان بدهـد
خدا که اینهمه خوب است کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد
ناصر حامدی
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 11:21
این بود وفـا داری و عهد تـو ندیده
در کـوی تـو معروفم و از روی تـو محـروم
" گـرگ دهـن آلوده ی یوسـف ندریده"
ما هیـچ ندیـدیم و همـه شهـر بگـفتند
افسـانه ی مجنونِ به لیلی نرسیده
در خـواب گـزیـده لـب شیـریـن گـلـنـدام
از خـواب نباشد مگر انگشت گزیده
بـس در طلـبـت کوشش بی فـایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
مــرغ دل صـاحـبـنـظــران صـید نکـردی
الا بـه کمـان مهره ی ابروی خمیده
میل ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس
غمـزت بـه نگـه کردن آهوی رمیده
گـر پـای بـه در می نهم از نقطه ی شیراز
ره نیست تـو پیـرامن من حلقه کشیده
بـا دسـت بـلــورین تـو پنجـه نـتــوان کـرد
رفتیـم دعـا گفـتـه و دشنـام شنیده
روی تـو مبـیـنـاد دگـر دیـده ی سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده…